تبليغاتX
چَمچَمال
چَمچَمال
ادبی- هنری

نگارم ! پلک پژمرده شبهای سوسن ، مرهم دردهای اینجا و آنجا ، ای تنها آشنای ناکجا آباد ، پناه تنهایی یاس ، ای بعد از مرگ مثنوی مزارم ، زخم بیداری گل مخمل آواز قلبت لالایی خوابیدن است، ای زیباترین سرین های ژرف ،ای قشنگ تر از رنگین کمان چشم ،تنت را می بویم تانعمتی که از گیسوانت بر می خیزد و چنگ پیوند می نوازد شکر نمایم .

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط حسین شمشیری مطلق |

«غُربتی سفید»             

برّه­ای کوچک، برّه مادر، برّه­ای سفید و زیبا، بی­خیال و شادان از پستانهای مادر شیر نوشید و شنگول و نانگران گرد مادرش می­چرخید، نه غم می­شناخت و نه می­دانست که تنها یعنی چه؟ مادر برّه­ی سفید از عشق فرزند خود شیرین می­چرید و خوشحال بود، زیر آسمان خدا هر دو بی­خبر از کار دنیا، مطمئن از هوشیاری چوپان در کنار هم خوش می­گذراندند «اگه،،، چوپونرو خوابِ غفلت بگیره چی؟»

«چوپون و خواب، نه،،، چوپونِ گله همیشه هوشیاره عزیزم، چوپون غافل که چوپون نیست»

نگاهِ چوپان به برّه سفید و جاذبۀ او هزاران امید و آرزو برایش به ارمغان آورده بود «دیگه چوپونی واسه مردم تموم شد،،، از این بره صاحب یه گلۀ سفید میشم، با این برّه زندگیم کلی تغییر می­کنه...» چوپان مهربان برّه­ی سفید را بوسید و گفت «می­دونستم با اومدن تو اوضاع و احوالم دگرگون میشه»

- «بله که دگرگون میشه»

در هوایی تاریک و روشن گرگی ماده و چالاک مادر برّه سفید را بُرد و دوّمین گوسفند مادر را از گله­ی او گرفت «هی،،، هی گرگ بد ذات، هی بی­پدر و مادر گم شو بد ذات
بی­مروّت»

«حرف نباشه چوپون خوش خیال، دهنتو ببند،،، بچه­هام گرسنه­اند»

گرگ نیش خود را زد و میش مادر را با خود برد. «چه خیالی،،، چی فکر می­کردم و چی شد،،، راست میگن که هیچ کی از خرمن خیالات حتی یک دونه گندم برداشت نکرده...»

آه از نهاد چوپان بلند شد و نشست «چه خوابی دیده بودم من...» ساعتی بعد از صدای برّه­ای تنها که مادرش را جستجو می­کرد به هوش آمد و گفت «بیدار شو شتر خان،،، بیدار شو داره ظهر میشه»

چوپان غم زده وقتی چشمش به برّه سفید افتاد با تأسف گفت : «پاشو خوش خیال، پاشو،،، گوسفندی رو که گرگ میبره دیگه به حساب نمی­آد، بره­ای که از اون باقی می­مونه ثروت چوپونه، پس داشتن اون گله سفید به زنده نگه داشتن این برّه است، پاشو گُل­علی،،، دسته گلی که به آب دادی باید درستش کنی،،، باید یه مادر خوب براش پیدا کنی،،، برّه کوچک تو دایه می­خواد...»

«آره،،، فکر خوبیه، میش کال تنها گوسفندیه که بره­اش هم اندازه برّه­ی سفید توست، اون میتونه دایه خوبی باشه، باید برّه سفید رو به پستانهای پُر شیر اون عادت بدی»

چوپان گله چند روزی کوشید و پوشید، چشمان میش کال را بست و برّه دو رنگش را دور کرد، تا برّه­ی بی­مادر بتواند پستانهای او را بگیرد و شد حیله­اش کارگر افتاد «دیگه نیازی نیست تا هر روز با کاسۀ سیاهِت شیر به برّه­ات بدی»

- «برّه سفید دایه دار شد و پستان میش کال را گرفت»-

«چی میگی مرد حسابی، چی چی رو گرفت، چرا داستانو عوض می­کنی،،، چرا حرف تو دهن من میزاری، اگه من چوپونم، می­دونم این میش کال چه ولد چموشیه،،، ناکس بوی برّه خودشو از اون طرف آبادی تشخیص میده، برّه بیچاره من ناآشناست، این میش چموش هیچ غریبه­ای رو نمی­پذیره...»

«چرا دلخور میشی گُل­علی، اینکه دلخوری نداره، حالا ما یه حرفی زدیم،،، چوپون که نباید این قدر بد عُنق باشه،،، میگم دوباره یه امتحانی بکنی شاید شد...»

«نمیشه!»

«حالا دوباره امتحان بکینی که ضرر نداره،،، شاید شد»

«تو شاهدی­ها! – بعدش دبه در نیاری داستانو عوض کنی...»

»باشه!»

«گفته باشم»

چوپان دوباره تلاش کرد و باز هم کوشید، چندین و چند بار، ولی فایده­ای نداد، چاره­ای در پس چاره­ای دیگر اما نشد، این بار توشه خود را باز کرد و نان یک روزه­اش را به او داد تا به دایگی برّه سفید رضایت بدهد باز هم...

«آهان! ... مثل اینکه شد- چوپون داره موفق میشه»

«آره،،، این بار، بهش علف میدم، بوی علف تازه حسشو منحرف می­کنه، واسه این نمک نشناس علف میارم- گیاه تازه بهش میدم- با چند بوته ریحون و یک مشت پونه سرخ حس مادریش گم میشه،،، بیا این هم علف تازه، بخور- اون گرگ که بچۀ منو شیر بده میش منه، اون بیگانه که نون به من بده خویشِ منه»

اما گوسفند چموش تا علف­های تازه را بلعید، ترفند چوپان را فهمید، برّه سفید دهانش را به قاچ پستان او نزدیک نکرده بود که خودش را پس کشید و گفت : «نه... گفتم نه! ... شیر من به غُربتی­ها نمی­رسه،،، برو گم شو مو سفید»

«آخه ولد چموشِ زبون نفهم این که برّه خودته، مگه نمی­بینی که سفید نیست، حیوون زبون نفهم...»

«خر خودتی یارو،،، برّه سفید رو رنگ کردی، فکر می­کنی نمی­فهمم»

چوپان بیچاره خسته و کلافه دست از کار کشید و گفت : «نگفتم،،، نگفتم این میش چموشه، حالا دیگه برّه خودشو هم قبول نداره... بیا و درستش کن، بره سفید هیچ دایه­دار نشد، این یکی هم مادرش یاغی ­شد و زد به کوه،،، نگفتم نمیشه! ،،، آره! باید هم بخندی،،، بخند!، تو به ریش من میخندی خانم گرگه به ریش دوتامون»

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط حسین شمشیری مطلق |

«مقصد»

بلند قد و چشم سبز. پوشیده در لباس­هایی پشمی و گرم، مسافری مانده به راه، دور از آبادی شهرها. در فصل کفن پوشیدن زمین و در محاصرۀ گرگ و باد، با توقف اتوبوس از تنهایی جاده به میان خواب مسافرین پا نهاد، چهره­ای گزیده و کبود از سرما داشت و همراه با لرزیدنی منظم از سوز دزدانه زمستان، روی صندلی کنار راننده نشست. با حرکت اتوبوس، مسافر تازه وارد، سرما را از تن تاراند، آرام آرام گرمای اتوبوس زیر پوست او دمیدن گرفت و تن خشکیده­اش رو به نرمی گذاشت.

خستگی، یک جایی، دوری راه و گرمای زمستانۀ اتوبوس هوشیاری رانندۀ پیر را می­ربایید، باید می­راند، تا مقصد نوبت رانندگی با پیرمرد بود، اما حرکات شوفر پیر یاری می­طلبید و کمک می­خواست.

مسافر بین راهی با نشان دادن گواهینامه به شوفر پیر و دفترچه­ای که حاکی از کامیون داشتن او بود، هدایت اتوبوس را به عهده گرفت.

اتوبوس زمستانۀ جنوب جاده­ها را برید و تک تک روستاها از کنارش رمیدند، شهرها را پشت سر نهاد تا مسافرانی را که آرزوهای بزرگ در سر داشتند به مقصد برساند.

اینک اتوبوس زمستانۀ جنوب از روی شهر می­گذرد و مقصد خود را ملاقات می­نماید،
راننده­ی مسافر، همان رهگذر جاده­های برفی قصد دارد مرکب مسافرین خواب زده را به شوفر پیر بسپارد، موتور خاموش و ترمز دستی کشیده می­شود، راننده­ی رهگذر شوفر پیر را بیدار می­کند.

«آقای راننده رسیدیم، اتوبوس در اختیار شماست، آقای راننده...»

او رفته بود، آرام و بی­صدا، سرد و بدون برخورد، شوفر پیر، به حقیقت مقصد رسیده بود و اتوبوس­هایی که می­آمدند دوباره به همان جاده­های طی شده باز می­کشتند.

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط حسین شمشیری مطلق |

 

ديبـاچـة شهــود

 

((شطحیات))

 

  حسيـن شمشيري مطلق



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط حسین شمشیری مطلق |

یک جُفت ...

1- خارجی، روز، همه­جا.

چهره­ی دخترکی میان قاب می­آید و لحظه­ای بعد پاهایی گوناگون از مقابل تصویر
می­گذرند، گاهی جوانی یا پیرمردی با عصا، از کنار تصویر پیرزنی به میان می­آید و می­رود، و از مقابل، دختر بچه­ای شاد، حالا کسی می­گذرد به شتاب و بر سر گذر کوچه­ای باریک پاهایی چند همراه یکدیگر، تصویر به طرف چشمان دخترک برمی­گردد، لحظه­ای خیره می­ماند و باز نگاهش دنبال می­کند پاهایی دیگر را، ازدحامی از قدمهای متفاوت با کفش­هایی مختلف پیداست. این طرف پاهایی در گیوه و انگشتانی بیرون آمده از نوک کفشی کهنه، و طرف دیگر شخصی با یک پا عصازنان می­گذرد، تصویر، جوی آبی را دربر می­گیرد که می­برد برگهایی خشک را، تصویر به صورت دخترک باز می­گردد، پلک­هایی بسته غرق در خیالند.

2- تصویر خیال دخترک.

چهارپایی سم­کوبان می­گذرد، مثلاً اسبی یا بُزّی با سم زمین را می­کاود حالا دخترک
می­رود امّا میان درختانی بی­برگ، اکنون او به شتاب یا که دوان دوان می­آید به سوی ما و تصویر، صورت عرق کرده­اش را در بر می­گیرد، لحظه­ای بعد تصویر به آرامی باز می­شود، دخترک بر روی ویلچری است که پیرزنی می­بردش به کُندی تا در پشت دیواری شکسته و خراب گم می­شوند. و نقش گلدسته­ای با طنین اذان نمایان می­شود.

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط حسین شمشیری مطلق |

 

بـادافـره

نمايشنامه

 

 حسين شمشيري مطلق

 

حاشا از بدي! حاشا از كرداري كه تو را بيازارد،

از خطايي ناچيز كه عمر كوتاه تو را كوتاهتر كند.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط حسین شمشیری مطلق |

فیلم نامه

چون قصد ديــدار نمودند، بند بارها ببستند؛ زنـان وكــودكان از شـوق رسيدن  به دلدار، همراه ايشان شدند، پس بانگ رحيل بنواختند و كارواني از مردان با مادينه هايي پير وجوان هجرتي غريب آغاز نمودند، قافله ترك وطن كــرد و راه غــربت پيش گرفت. در راه عبرتها گــرفتند و مصايب بيشمار بر ايشان برفت تا بدانجايي كـه سـر بباختند. امّـا  ره بـرنتافتند و آنگاه كه به ميعاد رسيدند، منزلگاه خورشيد را ويران و معبـود خويش را خونين پيكر ديدند.

 حسين شمشيري مطلق

 

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط حسین شمشیری مطلق |
Blog Skin