نگارم ! پلک پژمرده شبهای سوسن ، مرهم دردهای اینجا و آنجا ، ای تنها آشنای ناکجا آباد ، پناه تنهایی یاس ، ای بعد از مرگ مثنوی مزارم ، زخم بیداری گل مخمل آواز قلبت لالایی خوابیدن است، ای زیباترین سرین های ژرف ،ای قشنگ تر از رنگین کمان چشم ،تنت را می بویم تانعمتی که از گیسوانت بر می خیزد و چنگ پیوند می نوازد شکر نمایم .
«غُربتی سفید»
برّهای کوچک، برّه مادر، برّهای سفید و زیبا، بیخیال و شادان از پستانهای مادر شیر نوشید و شنگول و نانگران گرد مادرش میچرخید، نه غم میشناخت و نه میدانست که تنها یعنی چه؟ مادر برّهی سفید از عشق فرزند خود شیرین میچرید و خوشحال بود، زیر آسمان خدا هر دو بیخبر از کار دنیا، مطمئن از هوشیاری چوپان در کنار هم خوش میگذراندند «اگه،،، چوپونرو خوابِ غفلت بگیره چی؟»
«چوپون و خواب، نه،،، چوپونِ گله همیشه هوشیاره عزیزم، چوپون غافل که چوپون نیست»
نگاهِ چوپان به برّه سفید و جاذبۀ او هزاران امید و آرزو برایش به ارمغان آورده بود «دیگه چوپونی واسه مردم تموم شد،،، از این بره صاحب یه گلۀ سفید میشم، با این برّه زندگیم کلی تغییر میکنه...» چوپان مهربان برّهی سفید را بوسید و گفت «میدونستم با اومدن تو اوضاع و احوالم دگرگون میشه»
- «بله که دگرگون میشه»
در هوایی تاریک و روشن گرگی ماده و چالاک مادر برّه سفید را بُرد و دوّمین گوسفند مادر را از گلهی او گرفت «هی،،، هی گرگ بد ذات، هی بیپدر و مادر گم شو بد ذات
بیمروّت»
«حرف نباشه چوپون خوش خیال، دهنتو ببند،،، بچههام گرسنهاند»
گرگ نیش خود را زد و میش مادر را با خود برد. «چه خیالی،،، چی فکر میکردم و چی شد،،، راست میگن که هیچ کی از خرمن خیالات حتی یک دونه گندم برداشت نکرده...»
آه از نهاد چوپان بلند شد و نشست «چه خوابی دیده بودم من...» ساعتی بعد از صدای برّهای تنها که مادرش را جستجو میکرد به هوش آمد و گفت «بیدار شو شتر خان،،، بیدار شو داره ظهر میشه»
چوپان غم زده وقتی چشمش به برّه سفید افتاد با تأسف گفت : «پاشو خوش خیال، پاشو،،، گوسفندی رو که گرگ میبره دیگه به حساب نمیآد، برهای که از اون باقی میمونه ثروت چوپونه، پس داشتن اون گله سفید به زنده نگه داشتن این برّه است، پاشو گُلعلی،،، دسته گلی که به آب دادی باید درستش کنی،،، باید یه مادر خوب براش پیدا کنی،،، برّه کوچک تو دایه میخواد...»
«آره،،، فکر خوبیه، میش کال تنها گوسفندیه که برهاش هم اندازه برّهی سفید توست، اون میتونه دایه خوبی باشه، باید برّه سفید رو به پستانهای پُر شیر اون عادت بدی»
چوپان گله چند روزی کوشید و پوشید، چشمان میش کال را بست و برّه دو رنگش را دور کرد، تا برّهی بیمادر بتواند پستانهای او را بگیرد و شد حیلهاش کارگر افتاد «دیگه نیازی نیست تا هر روز با کاسۀ سیاهِت شیر به برّهات بدی»
- «برّه سفید دایه دار شد و پستان میش کال را گرفت»-
«چی میگی مرد حسابی، چی چی رو گرفت، چرا داستانو عوض میکنی،،، چرا حرف تو دهن من میزاری، اگه من چوپونم، میدونم این میش کال چه ولد چموشیه،،، ناکس بوی برّه خودشو از اون طرف آبادی تشخیص میده، برّه بیچاره من ناآشناست، این میش چموش هیچ غریبهای رو نمیپذیره...»
«چرا دلخور میشی گُلعلی، اینکه دلخوری نداره، حالا ما یه حرفی زدیم،،، چوپون که نباید این قدر بد عُنق باشه،،، میگم دوباره یه امتحانی بکنی شاید شد...»
«نمیشه!»
«حالا دوباره امتحان بکینی که ضرر نداره،،، شاید شد»
«تو شاهدیها! – بعدش دبه در نیاری داستانو عوض کنی...»
»باشه!»
«گفته باشم»
چوپان دوباره تلاش کرد و باز هم کوشید، چندین و چند بار، ولی فایدهای نداد، چارهای در پس چارهای دیگر اما نشد، این بار توشه خود را باز کرد و نان یک روزهاش را به او داد تا به دایگی برّه سفید رضایت بدهد باز هم...
«آهان! ... مثل اینکه شد- چوپون داره موفق میشه»
«آره،،، این بار، بهش علف میدم، بوی علف تازه حسشو منحرف میکنه، واسه این نمک نشناس علف میارم- گیاه تازه بهش میدم- با چند بوته ریحون و یک مشت پونه سرخ حس مادریش گم میشه،،، بیا این هم علف تازه، بخور- اون گرگ که بچۀ منو شیر بده میش منه، اون بیگانه که نون به من بده خویشِ منه»
اما گوسفند چموش تا علفهای تازه را بلعید، ترفند چوپان را فهمید، برّه سفید دهانش را به قاچ پستان او نزدیک نکرده بود که خودش را پس کشید و گفت : «نه... گفتم نه! ... شیر من به غُربتیها نمیرسه،،، برو گم شو مو سفید»
«آخه ولد چموشِ زبون نفهم این که برّه خودته، مگه نمیبینی که سفید نیست، حیوون زبون نفهم...»
«خر خودتی یارو،،، برّه سفید رو رنگ کردی، فکر میکنی نمیفهمم»
چوپان بیچاره خسته و کلافه دست از کار کشید و گفت : «نگفتم،،، نگفتم این میش چموشه، حالا دیگه برّه خودشو هم قبول نداره... بیا و درستش کن، بره سفید هیچ دایهدار نشد، این یکی هم مادرش یاغی شد و زد به کوه،،، نگفتم نمیشه! ،،، آره! باید هم بخندی،،، بخند!، تو به ریش من میخندی خانم گرگه به ریش دوتامون»
«مقصد»
بلند قد و چشم سبز. پوشیده در لباسهایی پشمی و گرم، مسافری مانده به راه، دور از آبادی شهرها. در فصل کفن پوشیدن زمین و در محاصرۀ گرگ و باد، با توقف اتوبوس از تنهایی جاده به میان خواب مسافرین پا نهاد، چهرهای گزیده و کبود از سرما داشت و همراه با لرزیدنی منظم از سوز دزدانه زمستان، روی صندلی کنار راننده نشست. با حرکت اتوبوس، مسافر تازه وارد، سرما را از تن تاراند، آرام آرام گرمای اتوبوس زیر پوست او دمیدن گرفت و تن خشکیدهاش رو به نرمی گذاشت.
خستگی، یک جایی، دوری راه و گرمای زمستانۀ اتوبوس هوشیاری رانندۀ پیر را میربایید، باید میراند، تا مقصد نوبت رانندگی با پیرمرد بود، اما حرکات شوفر پیر یاری میطلبید و کمک میخواست.
مسافر بین راهی با نشان دادن گواهینامه به شوفر پیر و دفترچهای که حاکی از کامیون داشتن او بود، هدایت اتوبوس را به عهده گرفت.
اتوبوس زمستانۀ جنوب جادهها را برید و تک تک روستاها از کنارش رمیدند، شهرها را پشت سر نهاد تا مسافرانی را که آرزوهای بزرگ در سر داشتند به مقصد برساند.
اینک اتوبوس زمستانۀ جنوب از روی شهر میگذرد و مقصد خود را ملاقات مینماید،
رانندهی مسافر، همان رهگذر جادههای برفی قصد دارد مرکب مسافرین خواب زده را به شوفر پیر بسپارد، موتور خاموش و ترمز دستی کشیده میشود، رانندهی رهگذر شوفر پیر را بیدار میکند.
«آقای راننده رسیدیم، اتوبوس در اختیار شماست، آقای راننده...»
او رفته بود، آرام و بیصدا، سرد و بدون برخورد، شوفر پیر، به حقیقت مقصد رسیده بود و اتوبوسهایی که میآمدند دوباره به همان جادههای طی شده باز میکشتند.
یک جُفت ...
1- خارجی، روز، همهجا.
چهرهی دخترکی میان قاب میآید و لحظهای بعد پاهایی گوناگون از مقابل تصویر
میگذرند، گاهی جوانی یا پیرمردی با عصا، از کنار تصویر پیرزنی به میان میآید و میرود، و از مقابل، دختر بچهای شاد، حالا کسی میگذرد به شتاب و بر سر گذر کوچهای باریک پاهایی چند همراه یکدیگر، تصویر به طرف چشمان دخترک برمیگردد، لحظهای خیره میماند و باز نگاهش دنبال میکند پاهایی دیگر را، ازدحامی از قدمهای متفاوت با کفشهایی مختلف پیداست. این طرف پاهایی در گیوه و انگشتانی بیرون آمده از نوک کفشی کهنه، و طرف دیگر شخصی با یک پا عصازنان میگذرد، تصویر، جوی آبی را دربر میگیرد که میبرد برگهایی خشک را، تصویر به صورت دخترک باز میگردد، پلکهایی بسته غرق در خیالند.
2- تصویر خیال دخترک.
چهارپایی سمکوبان میگذرد، مثلاً اسبی یا بُزّی با سم زمین را میکاود حالا دخترک
میرود امّا میان درختانی بیبرگ، اکنون او به شتاب یا که دوان دوان میآید به سوی ما و تصویر، صورت عرق کردهاش را در بر میگیرد، لحظهای بعد تصویر به آرامی باز میشود، دخترک بر روی ویلچری است که پیرزنی میبردش به کُندی تا در پشت دیواری شکسته و خراب گم میشوند. و نقش گلدستهای با طنین اذان نمایان میشود.
بـادافـره
نمايشنامه
حسين شمشيري مطلق
حاشا از بدي! حاشا از كرداري كه تو را بيازارد،
از خطايي ناچيز كه عمر كوتاه تو را كوتاهتر كند.
ادامه مطلب...
فیلم نامه
چون قصد ديــدار نمودند، بند بارها ببستند؛ زنـان وكــودكان از شـوق رسيدن به دلدار، همراه ايشان شدند، پس بانگ رحيل بنواختند و كارواني از مردان با مادينه هايي پير وجوان هجرتي غريب آغاز نمودند، قافله ترك وطن كــرد و راه غــربت پيش گرفت. در راه عبرتها گــرفتند و مصايب بيشمار بر ايشان برفت تا بدانجايي كـه سـر بباختند. امّـا ره بـرنتافتند و آنگاه كه به ميعاد رسيدند، منزلگاه خورشيد را ويران و معبـود خويش را خونين پيكر ديدند.
حسين شمشيري مطلق

